تبليغاتX
عشق

جملات و داستانهای عاشقانه

قایقی خواهم ساخت
قايقي خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاک غريب
که در آن هيچ‌کسي نيست که در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار کند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني که سر از خاک به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يک خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."
هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي کبوترهايي است که به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يک چينه چنان مي‌نگرند
که به يک شعله، به يک خواب لطيف.
خاک، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.
پشت درياها شهري است
که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.


|+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 2:19  توسط وحید  | 

چند تا شعر قشنگ

من پذیرفتم که عشق افسانه است          این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شــــاید فــرامـوشت کنم          با فـراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنـــم شــــاد بـــاش          از عـــذاب دیدنم آزاد بـــاش

گرچه تو تنهاتر از من مـی شوی          آرزو دارم ولی عاشق شـوی

-------------------------------------------------------------------------------------------

کاش قلبــم درد پنهـــانی نـداشت           سینـه ام هرگــز پریشانی نداشـت

بـــرگــــهای آخــر تقویــم عـشق          حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را           بی خـطر پیمود و قربانـی نداشت

-------------------------------------------------------------------------------------------

یک نفر در کوچه گویا عشق را دزدیده است          این خبر در کوچه های شهر ما پیچـــیده است

یک چراغ قرمز از دیروز قرمـز مانده است          چشمکش را هر چشمی خیره سر دزدیده است

عشق بــــازی در خیابــان مطلقا ممنــوع شد          عابــری این تابــلو را دور میــدان دیــده است

مـــی روم از شهر این دل سنگ های کوردل          یک نفر بر ریش مـا دل ریش ها خندیده است

-------------------------------------------------------------------------------------------

مرا بیمــار و غـــمخوار آفریدند          مرا بیمـار بــــــیمار آفـــریدنــد

مرا با درد عـشق سینه ســـوزی          از اول بی پـــرستـــار آفریدنــد

مرا دائــم قریـن رنــج کردنـــــد          چو گل در سایــه خار آفریدنـــد

مرا لبریـــز محبت خلق کردنــد          مرا از غصه سرشـــار آفریدنـد

مرا در بزم گیتی مات ومبهوت          نه سر مست ونه هشیار آفریدنـد

مرا از آمیــزش امیــد و یاســـی          بدون یک لحظه دیدار آفریدنــد

-------------------------------------------------------------------------------------------

آمدی جانم به قربانت ولـــــــی حالا چرا          بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش داروی بعد از مرگ سهراب آمدی          سنگدل آمدی، ا فسون ولــی حالا چرا

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 3:49  توسط وحید  |